![]() |
![]() |
|
| شعر ترانه و موسیقی |
|
به نام پروردگارم سلام
نمی گم که به وزن غزل پایبند نیستم اما اگه یکی دو جای کار از وزن خارج شده باشم و این خارج شدن طوری باشه که از نظر آوایی صدمه ای به کار نزنه همونطوری که هست می نویسمش. ........ و رد پای اسب ها نزدیک کافه شلیک شد از صندلی مردی کلافه احمق بیا افسار اسبت را ببندم توی همین زن های زشت و بد قیافه اسبی که رم کردو سوارش را زمین زد من تازه بر می گشتم از سمت / طواف ـ کعبه / اذان ظهر نزدیک است آیا ؟ هذیان و تب / تا خرخره زیر لحاف ـ گرمی که رویم بود / را یک زن تمرگید شمشیر را بیرون کن از توی غلاف ـ نخ های آبی را گره زد دست هایش من بودم و رویا و یک دریای صاف ـ ... عاشق شدم افسار اسبم را ببندید روی درخت پرتغال پشت کافه یک اسلحه یک اسب با یک کیسه سکه آغاز شد یک زندگی اما / کفاف ـ این زندگی را سکه ها هرگز ندادند من ماندم و یک زندگی و یک شکاف ـ ... و زندگی که احتمال خونی اش را هر شب فرو می ریخت روی یک ملافه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:24 توسط علی رستم نژاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من یه کرد بی ترانه
که زدم به آسمونت. عاشق هوای بارونی....... متولد بعد از انقلاب.اوایل جنگ. شعر ترانه موسیقی آواز تحصیل و اگه صد بار هم به دنیا بیام بازم همینم که هستم. همه ی نوشته ها متعلق به نویسندس و هر طور استفاده بدون اجازه ی کتبی نویسنده پیگرد قانونی داره. غزل ترانه ساز علی رستم نژاد . |
|
RSS
|